تبليغاتX
دیار غربت

دیار غربت

هیچ فقری چون جهل و هیچ میراثی چون ادب نیست حضرت امیر

HOMEPAGE

E-MAIL

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران شکیب نیست

جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و زجانان شکیب نیست

گمگشته دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 17:52 توسط عادل |

در احد

که گل بوسه زخم ها ، تنت را دشت شقايق کرده بود ،

مگر از کدام باده مهر ، مست بودی

که با تازيانه ي هشتاد زخم ، بر خود حد زدي؟

کدام وام دار تريد؟

دين به تو ، يا تو بدان؟

هيچ ديني نيست که وام دار تو نيست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 12:19 توسط عادل |

چگونه شمشيري زهرآگين

پيشاني بلند تو – اين کتاب خداوند را _ از هم می گشايد

چگونه می توان به شمشيری ، در يايي را شکافت!

با پای تو می گريم

با اندوهی ، والاتر از غم گزايي عشق

 و ديرينگی غم

برای تو با چشم همه محرومان می گريم

با چشمانی ، يتيم نديدنت

گريه ام ، شعر شبانه غم توست...

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 18:16 توسط عادل |

چگونه اين چنين که بلند بر زبر ما سوی ايستاده ای

در کنار تنور پير زنی جای می گيري ،

و زير مهميز کودکانه ی بچگکان يتيم

و در بازار تنگ کوفه ... ؟

آن هنگام که به همراه آفتاب

به خانه يتيمکان پير زنی تابيدی

و صولت حيدری را

دست مايه شادی کودکانشان کردی

و بر آن شانه ، که پيامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هرای شير می خروشيد

کلمات کودکانه تراويد ،

آيا تاريخ ، به تحير ، بر در سرای ، خشک و لرزان نمانده بود؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:14 توسط عادل |

پيش از توهيچ اقيانوسی را نمي شناختم

که عمود بر زمين بايستد...

پيش از تو ، هيچ خدايي را نديده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد

آه ای خدای نيمه شبهای کوفه تنگ

ای روشن خدا

در شب های پيوسته تاريخ

ای روح ليلة القدر

حتی اذا مطلع الفجر

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:41 توسط عادل |